Take a fresh look at your lifestyle.

تفکر جعبه سیاه

44

تفکر جعبه سیاهی واقعیت به احساسات شما اهمیت نمی دهد؛ یا، چرا هر قدم اشتباهی باعث بهبودزندگی تان می شود

بریتیش دی هاویلندکومت ۱، اولین خط هواپیمایی مسافری و تجاری دنیا بود.
در سال های ۱۹۵۳ و ۱۹۵۴، در چند حادثه ی مرموز هواپیماهای این خط وسط آسمان متلاشی شدند.
یک هواپیما بلافاصله بعد از بلند شدن از فرودگاه کلکته سقوط کرد؛
دیگری موقع پرواز بر فراز جزیره ى البا در ایتالیا متلاشی شد.
چند هفته بعد یکی دیگر از هواپیماهای کومت ۱ خارج از ناپل درون دریا سقوط کرد.
در هر سه مورد هیچکس زنده نماند.
جلو پروازها گرفته شد، اما کارشناسان دلیل این سقوطها را پیدا نکردند، بنابراین پروازها از سر گرفته شد.
تنها دو هفته بعد، یک هواپیمای دیگر دوباره خارج از ناپل سقوط کرد و این بار پرونده ی کومت ۱ کاملا پیچیده شد.

در نهایت مشکل پیدا شد: ترک های ریز ایجاد شده در گوشه ی پنجره های مربعی هواپیما، به تمام بدنه گسترش یافته و باعث متلاشی شدن هواپیما شده بود.
کومت ۱ باعث شد در این دوره و زمانه مسافران فقط از طریق پنجره های بیضی شکل به بیرون نگاه کنند.
اما این اتفاق ها دستاورد مهمی هم داشت:
بعد از آن فجایع، دیوید وارن کارشناس حوادث، پیشنهاد داد یک دستگاه تقریبا خراب نشدنی ثبت اطلاعات پرواز (که بعدا جعبه سیاه نامیده شد) در هواپیما تعبیه شود؛ ایده ای که بعدا به مرحله ی اجرا گذاشته شد.

جعبه ی سیاه در هر ثانیه هزاران داده، شامل مکالمات خلبان در کابین را ضبط می کند و بدین ترتیب علت دقیق وقوع حادثه راحت تر تشخیص داده می شود.
هیچ صنعتی به اندازه ی هوانوردی اشتباهات را این قدر جدی نمی گیرد.
خلبان سولن برگر ، بعد از فرود اضطراری خارق العاده اش بر روی رودخانه ی هادسون، نوشت:

«هر چه که ما در هوانوردی می دانیم، هر قانونی که در کتاب قانون نوشته شده، هر دستورالعملی که داریم، همه را به خاطر این میدانیم که گروهی در جایی جان باخته اند».
با هر سقوط، پروازهای بعدی ایمن تر می شوند.
این اصل، که اسمش را تفکر جعبه سیاهی می گذاریم، یک ابزار گرانبهای ذهنی است که در هر حوزه ای از زندگی کاربرد دارد.
متیو ساید عبارت تفکر جعبه سیاهی را ابداع کرد و در کتابی به طور کامل به آن پرداخت.

انسان دقیقا در نقطه ی مقابل صنعت هوانوردی قرار دارد.
مثلا فرض کنید سالها قبل تعدادی سهام، هر یک به مبلغ صد دلار خریده اید، الآن ارزش هر یک از سهم ها تنها معادل ده دلار است.

در فکرتان چه می گذرد؟

امیدوارید و شاید دعا می کنید که سهام در اسرع وقت دوباره رونق پیدا کند، یا شاید مدیریت شرکت را لعن و نفرین می کنید، یا برای رهایی از ناراحتی به یک بطری دیگر پناه می برید.
عده ی بسیار کمی واقعیت را می پذیرند و اطلاعات پرواز خودشان را تحلیل می کنند.
این کار دقیقا به دو چیز احتیاج دارد:

الف. پذیرش بی قیدوشرط
ب. تفکر جعبه سیاهی. نخست مورد اول و سپس مورد دوم.
چک برگشتی دارید؟ متأسفم، صرف نظر از احساستان، این چک از جایش تکان نخواهد خورد.
به رئیس تان ایمیل تهدیدآمیز زده اید؟ فارغ از اینکه چند بطری برای کم کردن خشمتان مصرف کرده اید، راهی برای پس گرفتنش وجود ندارد.
سرطانی که درون بدنتان در حال رشد است تغییری نمی کند، چه به آن فکر کنید چه به آن بی اعتنا باشید.

پل دولان، روانشناس دانشکده ی اقتصاد لندن، مشاهده کرد که چگونه افرادی که در حال چاق شدن هستند، توجه شان را به تدریج به جنبه هایی از زندگی معطوف می کنند که عدد روی ترازو نقش کمرنگ تری در آنها ایفا می کند.
مثلا شغل شان.
چرا؟ چون تمرکز بر چنین مواردی آسان تر از توجه به کم کردن وزنشان است.
در این شرایط برای چربی های بدنتان اصلا اهمیتی ندارد که شما بر چه چیزی تمرکز دارید و منافع و یا انگیزه های تان چه هستند.
برای دنیا مهم نیست که درباره اش چه فکر می کنید یا چه حسی به آن دارید.
تمام این تاکتیک های گمراه کننده را از سرتان دور کنید.

برتراند راسل، ریاضیدان و برندهی نوبل، نوشت: «هیچ چیز خسته کننده تر و در بلندمدت زجرآورتر از تلاش روزانه برای باور به چیزهایی نیست که هر روز غیرقابل باورتر می شوند.
دست کشیدن از این تلاش، یک شرط ناگزیر خوشبختی قطعی و پایدار است.
البته این اغراق آمیز است چون خوشبختی قطعی و پایدار وجود ندارد.
با این همه راسل درست می گوید که خود فریبی با زندگی خوب ناسازگار است.
وقتی آن چه را که می بینید، باب میل تان باشد، پذیرفتن حقیقت آسان است.
ولی به خصوص زمانی که حقیقت برخلاف میل تان باشد، باید آن را قبول کنید.

با این همه راسل درست می گوید که خود فریبی با زندگی خوب ناسازگار است.
وقتی آن چه را که می بینید، باب میل تان باشد، پذیرفتن حقیقت آسان است.
ولی به خصوص زمانی که حقیقت برخلاف میل تان باشد، باید آن را قبول کنید.

دست کشیدن از این تلاش، یک شرط ناگزیر خوشبختی قطعی و پایدار است.
البته این اغراق آمیز است چون خوشبختی قطعی و پایدار وجود ندارد.
با این همه راسل درست می گوید که خود فریبی با زندگی خوب ناسازگار است.
وقتی آن چه را که می بینید، باب میل تان باشد، پذیرفتن حقیقت آسان است.
ولی به خصوص زمانی که حقیقت برخلاف میل تان باشد، باید آن را قبول کنید.

راسل با یک مثال ادامه می دهد: «نمایشنامه نویسی که نمایش نامه هایش هرگز موفق نشده اند، باید با آرامش این فرضیه را بپذیرد که نمایش نامه هایش ضعیف اند».
شاید شما نمایش نامه ننویسید، اما مطمئنم در زندگیتان با چنین نمونه هایی روبه رو شده اید.
شاید استعداد یادگیری زبان خارجی نداشته باشید یا ذات استعداد یک مدیر یا ورزشکار را نداشته باشید.
باید این حقایق را مدنظر قرار دهید و عواقبش را در نظر بگیرید.

پذیرش بی قیدوشرط شکستها، کمبودها و باخت ها چگونه امکان پذیر می شود؟
اگر بخواهیم روی پای خودمان بایستیم، به مشکل بر می خوریم.
معمولا دیگران را بسیار واضح تر از خودمان می بینیم (به همین دلیل اغلب از دیگران ناراحت می شویم و به ندرت از خودمان).

بنابراین بهترین کاری که می توانید انجام دهید، یافتن یک دوست یا شریک قابل اعتماد است که تمام معایب تان را همان طور که هست نشانتان دهد.
حتی در این صورت هم مغز شما تمام تلاشش را می کند تا حقایقی را که دوستشان ندارد نادیده بگیرد.
اما با گذشت زمان، یاد می گیرید که قضاوت های دیگران دربارهی خودتان را جدی بگیرید.

در کنار پذیرش بی قید و شرط، به یک جعبه ی سیاه هم احتیاج دارید.
جعبه ی سیاه خودتان را بسازید.هر وقت که تصمیم بزرگی می گیرید؛آن چه را که در فکرتان می گذرد یادداشت کنید؛
فرضیات، سلسله افکار و نتیجه گیری هایتان.
اگر تصمیمتان در نهایت به دردنخور از آب در آمد به اطلاعات ثبت شده ی پروازتان نگاه کنید؛
(قرار نیست که این یکی هم ضد حادثه ساخته شده باشد، یک دفترچه هم کفایت می کند)؛ و دقیق تحلیل کنید چه چیزی باعث بروز اشتباه شده است.
به همین سادگی با تشریح هر افتضاحی که به بار آورده اید، زندگی تان بهتر می شود.

اگر نتوانید اشتباهات تان را شناسایی کنید، یا دنیا را درک نکرده اید یا این که خودتان را نشناخته اید.
به عبارت دیگر اگر نتوانید تشخیص دهید کجا قدمی به اشتباه برداشته اید؛ دوباره با صورت به زمین خواهید خورد.
پافشاریتان روی این تحلیل ها در نهایت نتیجه بخش خواهد بود.

یادداشت حاشیه ای:

تفکر جعبه سیاهی نه فقط در مورد اشخاص بلکه در باره ی دنیای تجارت هم مصداق دارد.
این موضوع باید در سازوکار مرسوم هر سازمان گنجانده شود.

پذیرش بی قیدوشرط و تفکر جعبه سیاهی به خودی خود کافی نیستند.
باید اشکالات خود را اصلاح کنید؛ آن هم به شکلی که در آینده دوباره رخ ندهند.
همان طور که شریک تجاری وارن بافت، چارلی مانگرا، می گوید:

«اگر مادامی که یک مشکل قابل حل است به آن حمله نکنید و معطل کنید تا دیگر غیرقابل حل شود، در واقع این قدر ابله هستید که حق تان است با چنین مشکلی مواجه شوید.»
برای دست به کار شدن، منتظر پدیدار شدن عواقب کارهایتان ننشینید.

آلکس هیلی (نویسنده) هشدار می دهد: «اگر تکلیف واقعیت را روشن نکنید، واقعیت تکلیف شما را روشن خواهد کرد».

بنابراین واقعیت را بپذیرید. بی قید و شرط هم بپذیرید. به خصوص آن قسمت هایی را که دوستشان ندارید.
شاید در لحظه ی اول دردناک باشد، ولی این کار باید انجام شود.
در آینده ارزش خود را نشان خواهد داد. زندگی آسان نیست.
حتی اگر یک زندگی خوب داشته باشید، ناچار خواهید بود که با اشتباهات گاه و بی گاهتان رودررو شوید؛
و اشکالی ندارد هرازگاهی اشتباه هم بکنید.

نکته ی کلیدی این است که کشف کنید چرا چنین اتفاقی رخ داده است و به شکل ریشه ای با موضوع برخورد کنید.
چون مشکلات مثل شرابهای بوردو نیستند، آنها به مرور زمان بهتر نمی شوند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

14 + شش =